تبليغاتX
زبان و ادبیات فارسی دوره ی دبیرستان - .قاف حرف آخر عشق...
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار × فکری به حال خویش کن این روزگار نیست عماد خراسانی

به یاد شاعر گرانمایه دکتر قیصر امین پور . روحش شاد

مثنوی از مرحوم امین پور

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

پيش از اينها فكر مي كردم خدا  /  خانه اي دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها  / خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور   /  بر سر تختي نشسته با غرور

ماه، برق كوچكي از تاج او   /  هر ستاره، پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او ، آسمان  /   نقش روي دامن او ، كهكشان

رعد و برق شب، طنين خنده اش  /   سيل و طوفان، نعره ي توفنده اش

دكمه ي پيراهن او ، آفتاب  /   برق تيغ و خنجر او ، ماهتاب

هيچ كس از جاي او آگاه نيست  /   هيچ كس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود  /   از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين  /  خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود   /   مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت  /   مهرباني هيچ معنايي نداشت

هرچه مي پرسيدم، از خود ، از خدا  /   از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين كار خداست   /  پرس و جو از كار او كاري خطاست

هرچه مي پرسي، جوابش آتش است  /   آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

تا ببندي چشم، كورت مي كند  /   تا شدي نزديك، دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند  /   كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي ، عذابت مي كند  /   در ميان آتش  آبت مي كند000

با همين قصه ، دلم مشغول بود /    خوابهايم ، خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم كه غرق آتشم    /  در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين   /   بر سرم باران گرز آتشين

محو مي شد نعره هايم، بي صدا  /   در طنين خنده ي خشم خدا000

نيت من، در نماز و در دعا  /   ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه مي كردم ، همه از ترس بود   /  مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه   /   مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله  /   سخت، مثل حل صدها مسأله

مثل تكليف رياضي سخت بود  /  مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر  /   راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه، در يك روستا  /  خانه اي ديدم ، خوب و آشنا

زود پرسيدم : پدر اينجا كجاست؟  /   گفت: اينجا خانه ي خوب خداست!

گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند /   گوشه اي خلوت ، نمازي ساده خواند

با وضويي، دست و رويي تازه كرد   /  با دل خود ، گفت و گويي تازه كرد

گفتمش، پس آن خداي خشمگين  /  خانه اش اينجاست؟ اينجا در زمين؟!

گفت : آري ، خانه ي او بي رياست  /  فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي كينه است  /   مثل نوري در دل آئينه است

عادت او نيست خشم و دشمني  /  نام او نور و نشانش روشني

خشم، نامي از نشاني هاي اوست  /  حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي، شيرين تر است  /  مثل قهر مهربان مادر است

دوستي را دوست ، معني مي دهد  /  قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست  /   قهري او هم نشان دوستي است 000

تازه فهميدم خدايم ، اين خداست  /  اين خداي مهربان و آشناست

دوستي ، از من به من نزديك تر  /   از رگ گردن به من نزديك تر

آن خداي پيش از اين را باد برد  /   نام او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود  /   چون حبابي، نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين، با اين خدا  /   دوست باشم ، دوست، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد    /  سفره ي دل را برايش باز كرد

مي توان درباره ي گل حرف زد  /   صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت  /   با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد  /  مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند   /  با الفباي سكوت آواز خواند

مي توان مثل علف ها حرف زد  /  با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت  /   مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان و آشنا  /   پيش از اينها فكر مي كردم خدا 0 0 0

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 19:48  توسط رضا  |