تبليغاتX
زبان و ادبیات فارسی دوره ی دبیرستان
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار × فکری به حال خویش کن این روزگار نیست عماد خراسانی

به یاد شاعر گرانمایه دکتر قیصر امین پور . روحش شاد

مثنوی از مرحوم امین پور

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

پيش از اينها فكر مي كردم خدا  /  خانه اي دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها  / خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور   /  بر سر تختي نشسته با غرور

ماه، برق كوچكي از تاج او   /  هر ستاره، پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او ، آسمان  /   نقش روي دامن او ، كهكشان

رعد و برق شب، طنين خنده اش  /   سيل و طوفان، نعره ي توفنده اش

دكمه ي پيراهن او ، آفتاب  /   برق تيغ و خنجر او ، ماهتاب

هيچ كس از جاي او آگاه نيست  /   هيچ كس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود  /   از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين  /  خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود   /   مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت  /   مهرباني هيچ معنايي نداشت

هرچه مي پرسيدم، از خود ، از خدا  /   از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين كار خداست   /  پرس و جو از كار او كاري خطاست

هرچه مي پرسي، جوابش آتش است  /   آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

تا ببندي چشم، كورت مي كند  /   تا شدي نزديك، دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند  /   كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي ، عذابت مي كند  /   در ميان آتش  آبت مي كند000

با همين قصه ، دلم مشغول بود /    خوابهايم ، خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم كه غرق آتشم    /  در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين   /   بر سرم باران گرز آتشين

محو مي شد نعره هايم، بي صدا  /   در طنين خنده ي خشم خدا000

نيت من، در نماز و در دعا  /   ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه مي كردم ، همه از ترس بود   /  مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه   /   مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله  /   سخت، مثل حل صدها مسأله

مثل تكليف رياضي سخت بود  /  مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر  /   راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه، در يك روستا  /  خانه اي ديدم ، خوب و آشنا

زود پرسيدم : پدر اينجا كجاست؟  /   گفت: اينجا خانه ي خوب خداست!

گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند /   گوشه اي خلوت ، نمازي ساده خواند

با وضويي، دست و رويي تازه كرد   /  با دل خود ، گفت و گويي تازه كرد

گفتمش، پس آن خداي خشمگين  /  خانه اش اينجاست؟ اينجا در زمين؟!

گفت : آري ، خانه ي او بي رياست  /  فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي كينه است  /   مثل نوري در دل آئينه است

عادت او نيست خشم و دشمني  /  نام او نور و نشانش روشني

خشم، نامي از نشاني هاي اوست  /  حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي، شيرين تر است  /  مثل قهر مهربان مادر است

دوستي را دوست ، معني مي دهد  /  قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست  /   قهري او هم نشان دوستي است 000

تازه فهميدم خدايم ، اين خداست  /  اين خداي مهربان و آشناست

دوستي ، از من به من نزديك تر  /   از رگ گردن به من نزديك تر

آن خداي پيش از اين را باد برد  /   نام او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود  /   چون حبابي، نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين، با اين خدا  /   دوست باشم ، دوست، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد    /  سفره ي دل را برايش باز كرد

مي توان درباره ي گل حرف زد  /   صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت  /   با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد  /  مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند   /  با الفباي سكوت آواز خواند

مي توان مثل علف ها حرف زد  /  با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت  /   مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان و آشنا  /   پيش از اينها فكر مي كردم خدا 0 0 0

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 19:48  توسط رضا  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/17ساعت 17:4  توسط رضا  | 

ادبيات يونان باستان و غرب

ادبيات يونان باستان را تنهابا آثارحماسي هومر، شاعرنابينايي كه در قرن هفتم و هشتم پيش ازميلاد مي زيسته بررسي مي كنند؛ هر چند كه يونان آن روز داراي ادبيات منظوم، سروده هاي مذهبي توأم با موسيقي،بديهه سرايي،شعر غنايي و مراثي نيز بوده است.

هومر در عين اينكه نابينا بود توانست سپيده دم تاريخ حيات يونان را در دو اثر ماندگار خود به نامهاي

«ايلياد» و «اديسه» چنان ترسيم كند كه تا به امروز تازه و شاداب بماند.

داستان ايلياد به دوران شگفتي «مي سن» و برتري آن دوران مربوط ميشود و موضوع آن لشكر كشي «آگاممنون»پادشاه مقتدر«مي سن» به «تروا» است. اوديسه نيز رمان صلح و بازگشت قهرمانان را از جنگ تروا نشان مي دهد.

ايلياد

دومين حماسه كهن جهان- پس از حماسه سومري گيل گمش_ ايلياد و اديسه هومراست كه قدمت آنها حدود هشتصد سال پيش از ميلاد مي رسد. ايلياد بر24 بخش(سرود) است و موضوع جنگ مردم يونان با تروا (شهري بوده در آسياي صغير يا تركيه امروز) است كه ده سال طول كشيد.

پادشاه تروا موسوم به پريام پنجاه پسر داشت كه در بين آنها هكتور به دليري و پاريس به زيبايي معروف بودند. چون پيشگويان گفته بودند كه وجود پاريس براي پدر بد شگون خواهد بود،به دستور پدر، او را در كوهستاني رها كردند. پاريس بزرگ شد و به كار چوپاني پرداخت. روزي سه الهه بر او نمايان شدند و از او خوا ستند كه بگويد كه كدام يك از آنان زيباترند.پاريس يكي از آنها، يعني آفروديت را زيبا تر دانست؛ از اين رو دو الهه ديگر از او و مردم تروا دست برداشتند. سرانجام گذار پاريس به اسپارت افتاد و در آنجا هلن، زن زيباي منلاس پادشاه اسپارت را در غياب او دزديد و به تروا گريخت. آگاممنون برادر منلاس تصميم گرفت با كمك بزرگان ديگر، هلن را باز گردانند. كشتي ها و مردان بسياري تحت فرماندهي بزرگاني چون اوليس و آشيل به جانب تروا روانه شدند.در اين ميان حوادثي اتفاق مي افتد.مثلا پيشگويان گفته بودند

كه گشايش شهر تروا به دست آشيل خواهد بوداما او پس از پيروزي در كنار ديوار خواهد مرد. از اين رو تتيس مادر آشيل كه از ايزد بانوان است او را در جامه ي زنان از ميدان خارج مي كند اما اوليس او را دوباره به صحنه مي كشاند. همچنين طوفان سختي رخ داد كه پيشگويان عقيده داشتند كه خدايان خشمگين اند. اگاممنون بر آن شدتا دخترش ايفي ژني را جهت رضاي خدايان قرباني كند اما الهه يي موسوم به آرتيمس دختر را ربود و به جاي آن گوزني ماده نهاد.

سرانجام يونانيان براي جنگ از كشتي پياده شدند .مردم تروا به كمك همسايگان تروابه رهبري هكتوربا يونانيان به جنگ پرداختند.محاصره شهر تروا ده سال طول كشيد. برخي از خدايان از جمله زئوس خداي خدايان و آفُرديت طرفدار مردم تروا وهرا وآتنه (آن دو الهه يي كه همراه آفرديت براي داوري به نزد پاريس رفته بودند) طرفدارمردم يونان بودند.

در دهمين سال جنگ آگا ممنون سردار يونان در يكي از حمله ها دختر كاهن معبد آيولون را به غنيمت مي گيرد.آيولون نيز بلايي بر سپاه يونانيان نازل مي كند. آگا ممنون به اصرار سران سپاه خاصه آشيل دخترك را پس مي دهد اما در عوض دستور مي دهد كه آشيل هم بريزييس را كه در يكي از حملات به غنيمت گرفته و سخت عاشق او شده بود پس دهد. آشيل عصباني مي شود واز جنگ كناره گيري مي كند و قلبا دوست دارد كه يونانيان كست بخورند. با كنار رفتن آشيل هكتور يونانيان را شكست مي دهد پاتروكل يكي از خدازادگان كه دوست صميمي آشيل است طاقت نمي آورد و سلاح آشيل را گرفته به جنگ مي رود اما هكتوراو را مي كشد. آشيل خشمگين مي شود (زئوس هم ازاين قضيه خشمگين است)و زرهي را كه خدايان براي او ساخته بودند بر تن مي كند و به لشكر تروا حمله مي برد و بسياري ازجمله هكتور را مي كشد. جنازه ي هكتور را به ارابه بسته و به دنبال خود به گرداگرد باروهاي تروا مي گرداند. پاريس تيري به پاشنه ي پاي آشيل رو يين تن مي زند و او را مي كشد (فقط پاشنه ي آشيل رويينه نيست). پس از جنگي سخت يونانيان جنازه ي آشيل را پس مي گيرند .

مادرش تتيس او را دفن مي كند و جوشنش را به اوليس مي بخشد. آژاكس يكي از پهلوانان يوناني چنان از اين عمل خشمناك مي شود كه بر گله اي از گوسفندان به خيال اين كه سران يونانيان هستند حمله مي برد و چون حقيقت را در مي يابد. چنان خشمگين مي شود كه خود را با شمشير مي كشد.

در تروا بتي بود موسوم به پالاديوم كه زئوس به مردم شهر تروا اهدا كرده بود. معروف بود كه تا آن بت در شهر است تروا تسخير نشدني است . اوليس به لباس گدايان وارد شهر مي شود و بت را مي دزدد. در اين ضمن آتنه از الهگان مخالف با مردم تروا به يونانيان مي آموزد كه اسب چوبين بزرگي بسازند و پهلواناني چون اوليس و منلاس در داخل آن پنهان شوند .يونانيان چنين ميكنند و سپس خيمه هاي خود را آتش زده سوار كشتي مي شوند.اهالي تراوا فريب مي خورند و گمان مي كنند كه يونانيان به كلي رفته اند.بر آنند تا اسب چوبين به جا مانده را به شهر بردند.لاكوئون از دلاوران تروا كه متوجه خدعه ي يونانيان شده است مي خواهد اطرافيان را آگاه كند،اما دو اژدها كه آفريده ي خدايان دشمن تراوا هستند از دريا بر آمده و اوو دو پسرش را خفه مي كنند.مردم اسب چوبين را به داخل شهر مي برند. شب بعد كه جشن پيروزي گرفته و مست كرده اند،پهلوانان يوناني از شكم اسب بيرون مي آيند و دروازه شهر را مي گشايند.يونانيان كه در پشت جزيره پنهان اند وارد شهر مي شوند. مردان تراوا را مي كشند و زنان را بين خود تقسيم ميكنند.سرانجام منلاس به هلن دست مي يابد. او را به اسپارت مي برند و از آن پس او را الهه يي مي پندارند.

اوديسه

اوديسه نيز اثر هومروشامل24 سروده است. به عقيده يونانيان خدايان طرفدار تراوا، در راه بازگشت پهلوانان يوناني موانعي ايجاد كردند و در اين باره دا ستان هايي بر سر زبان ها بود. اوديسه ماجراهاي اودوسيوس (اوليس) در راه بازگشت ار جنگهاي تراوا به سرزمين مادريش ايتاكا(انطاكيه)است.

طوفان، كشتي هاي اوليس را به سرزمين هاي دوري برد.در آن سرزمين ميوه اي (كنار) بود كه هر كس از آن مي خورد خا طرات گذشته را فراموش مي كرد. بسياري از ياران اوليس از آن خوردند و زادگاه خود را فراموش كردند. اوليس به زور آنان را سوار كشتي كرد و بست. سپس به جزيره غولان يك چشم، كه چشمي در وسط پيشاني داشتند، رسيدند. اوليس با ياران خود در آنجا فرود آمد و به غار يكي از غولان رفت. غول دو نفر از ياران او را خورد و در غار را بست. صبح زود دو نفر آنان را بلعيد و از غار خارج شد. شب چون بازگشت، اوليس به او شراب داد. غول مست شد و به خواب رفت. اوليس با ميخی داغ اورا كور كرد.غول بر در غار نشست تا مانع خروج آنان شود. اوليس و همراهان، خود را در پشت شكم گوسفندان پنهان ساختند و از غار بيرون آمدند. سپس به جزيره خداي بادها رسيدند. ايول خداي بادها به اوليس مشكي داد كه در آن بادهاي سخت بودو سفارش كرد كه در مشك را نگشايد. ياران اوليس به طمع گنج، سر آن را گشودند، طوفان مهيب كشتي ها را به جزيره ديگر افكندكه جايگاه غولان آدمي خوار بود. غولان كشتي ها را سنگ باران كردند. جز كشتي اوليس بقيه از بين رفتند. اوليس با كشتي خود به جزيره ديگررفت كه محل زني جادوگر بود.

زن جادوگر به ياران اوليس شراب افسون شده داد و همه به شكل خوك در آمدند. اوليس به كمك گياهي جادويي كه هرمس به او آموخته بود سحر را باطل كرد و جادوگر را مجبور كرد كه يارانش را به شكل آدمي باز گرداند.سپس ار آنجا به جايگاه مردگان رفت تا تيرزياس غيب گو را ملاقات كند.سپس به سرزمين سيرون ها رفت كه در آنجا پرياني در سبزه زارهاي اطراف كرانه آواز مي خواندند و رهگذران را به جانب خود مي كشيد ند. اوليس گوش ياران را با موم اندود و آنان را به دكل كشتي بست. سپس از صخره اي كه دو طرف آن تحت سِطره دو ديو بود گذشت. يكي از ديوان آب دريا را فرومي برد و با آوايي ترس ناك بازپس مي داد. ديو ديگر دوازده دست و شش گردن داشت كه بر هر گردن سري بزرگ با دهاني فراخ بود و در هر دهان سه رديف دندان قرار داشت. سپس به جزيره اي رسيدند كه رمه گاوان خورشيد در آن مي چريد. ياران اوليس گاوان را كشتند. خورشيد خشمگين شد و طوفان را واداشت تا كشتي آنان را غرق كند. اوليس خود را نجات داد و به جزيره ي يكي از الهگان رسيد. الهه اي عاشق اوليس شد و به او گفت كه اگر آنجا بماند به او عمر جاويدان مي دهد. اوليس موافقت نكرد و الهه او را هفت سال در غار نگه داشت و سرانجام به دستور زئوس آزاد كرد.اوليس سوار بر تخته پاره اي دوباره راه دريا را پيش گرفت. اما بادها تخته او را نابود كردند و او شنا كنان خود را به جزيره اي رساند. پادشاه آنجا اوليس را گرامي داشت و به او كشتي داد تا به زادگاه خود ايتاكا(انطاكيه) باز گردد.

بيست سال از سفر اوليس گذشته بود. پدرش پير شده و از شهر رفته بود و مادرش در فراق فرزند خود را به دار آويخته بود. پسرش تلماك اكنون جواني برومند شده بود. زن پاكدامنش پنه لوپ در فراق شوهردر را بر خود بسته و از همه گسسته بود. اميران شهر كاخ او را متصرف شده و دارايي او را برده بودند واز پنه لوپ مي خواستند تا از ميانه ي آنان يكي را به شوهري برگزيند. پنه لوپ جر أت مخالفت نداشت اما از آنان اجازه خواسته بود تا كفني را كه در حال بافتن بود به اتمام رساند. روز مي بافت و شب مي شكافت.

اوليس در جامه ي گدايان وارد شهر شد. هيچ كس او را نشناخت جز سگش، كه از فرط شادي جان داد. پنه لوپ اعلام كرده بود كه هر كس كه بتواند كمان اوليس را زه كند و تير را از سوراخ انگشتر بگذراند مي تواند همسر او شود. اما هيچ كس از عهده بر نيامد. اوليس كه در جامه ي گدايان بود به آساني كمان را زه كرد و تير را از انگشتري گذراند. سپس به آستانه ي در ايستاد و به كمك پسرش دشمنان را كشت و حقيقت حال خود را بر همسرش آشكار ساخت.

 

 

داستان هاي ازوپ

از دومين نويسنده ي پر توان ديگر يونان«ازوپ» داستان هاي كوتاهي كه از زبان حيوانات بيان شده به جا مانده است. مردم يونان اين نويسنده را همانند لقمان حكيم ميداند. داستان هاي كوتاه ازوپ كه مسايل اخلاقي و اجتماعي را مطرح مي سازد، به صورت ضرب المثل بين مردم رواج داشته است.

 

ويرژيل

پويليوس ويرژيليوس مارو، حماسه سراي بزرگ روم در سال 70 قبل از ميلاد در آند ديده به جهان گشود. ويرژيل از خانواده ي متوسطي بود اما به شايستگي پرورش يافت. او تا 16 سالگي به آموختن پرداخت. در25 سالگي جامه ي ويژه ي شهروندان رومي را كه نشانه بالندگي و انديشمندي بود به تن كرد.

ويرژيل در سال 39 ق.م. «پوكوليكا» را سرود. در همين زمان با «هوراس» نويسنده نامدار رومي آشنا شد و به دربار آگوست راه يافت.ويرژيل در سال 29 ق.م. به فكر سرودن «انه ييد» افتاد كه سرودن آن ده سال طول كشيد. او در سال 19ق.م. چشم از جهان فرو بست.

انه ييد

سر گذشت «انه» يا «انه ييد» را پس از گيل گمش سومري و ايلياد و اوديسه يوناني، سومين داستان حماسي جهان دانسته اند.

اين داستان دنباله ي داستان ايلياد است. ويرژيل داستان خود را از همان جايي كه هومر با ويراني و آتش زدن «تروا» به پايان مي رساند آغاز كرده است.

در آن هنگام كه تروا در آتش مي سوخت ، انه پدرش آنشيز را بر دوش نهاد و از مرگ نجات داد؛ اما چون در همان زمان بانويش«كريوز»را از دست داد كوشيد با گرد آوردن جنگاوران پراكنده،ناكام ونافرجام،با يونانيان بجنگد.پس بر كشتي نشست؛ اما دستخوش كينه ودشمني«ژونون»و آزمون هاي دشوار ورنج هاي فراوان قرار گرفت. طوفاني ناوگان او را در هم شكست و بركرانه ي آفريقا در پراكند. در آنجا،«ديدون»

شهبانوي كارتاژ از انه به گرمي استقبال كرد (كتاب اول) و دلباخته انه شد. انه نيزداستان سفرهاي خود را براي او بازگو ميكرد(كتاب دوم و سوم). سپس انه به فرمان«ژوپيتر» كارتاژ را ترك گفت. ديدون كه تاب دوري انه را نداشت خود را بر كومه ي آتش مرگ بكشت(كتاب چهارم). انه به سيسيل رسيد و به ياد پدرش بازي هايي را ترتيب داد (كتاب پنجم). سپس به «كوم» رفت. «سيسيل» او را ياري كرد تا بتواند در دوزخ فرو رود. انه در جهان زير زمين، در سرزمين سايه ها با روان پدرش ديدار كرد و پدر آينده ي پر شكوه روم را تا زمان فرمانروايي آگوست براي وي پيشگويي كرد.

اين شش كتب اول و گزينش بخشهاي گوناگون آن اوديسه را به ياد مي آورد شش كتاب ديگر نيز به سروده هاي دلاوري هاي جنگجويان هومر تشابه دارد.

بهشت گمشده(ميلتون)

جان ميلتون از ادبا و شعراي بزرگ انگلستان است. او در سال1608 م در لندن متولد شد. تا24 سالگي به تحصيل پرداخت و زندگي او بيشتر در امور سياسي سپري شد. ميلتون در اثر مطالعه ي بيش از حد بينايي خود را از دست داد.

معروفترين اثر ميلتون«بهشت گمشده» است كه در سال 1667 منتشر شد و امروزه شهرت او بيشتر مديون اين اثر مي باشد.

منظومه ي بهشت گمشده در وصف عصبان شيطان و سقوط او و اغراي حضرت آدم، و هبوط او به زمين سروده شده است.

اين كتاب بعد از«كمدي الهي» دانته از شاهكارهاي مسلم ادبيات غرب در اين زمينه به حساب مي آيد.

در قسمتي از كتاب اول چنين مي خوانيم:

شيطان با بانگي چنان بلند كه در سراسر ژرفناي دوزخ طنين افكنده گفت:«اي شاهزادگان، اي حاكمان،

اي سلحشوران ، اي گلهاي سر سبد آن آسماني كه پيش از اين از آن شما بوده و اكنون از دستتان رفته است

آيا حيرتي چنين، ارواحي جاوداني را فرا تواند گرفت؟ يا شايد پس از خستگي هاي مصاف ، اين مكان را براي آسايش از تلاش دلاورانه ي خويش بر گزيده و خفتن در آن را چون در دره هاي آسمان شيرين پنداشته ايد؟ و يا آنكه در چنين نا بساماني سوگند خورده ايد كه از در پرستش حريف پيروزي برآييد كه اكنون به كروبيان، سرافين افكنده سلاح ، شكسته پرچم و كوفته تن خويش مي نگرد؟ اما زود باشد كه وزيران چالاكش از دروازه هاي آسمان به وضع ممتاز خود پي برند و لا جرم فرود آيد تا بر سر ما كه چنين «نالان و نزار افتاده ايم پاي نهند، و به تدوين صاعقه به بندمان افكند و در ژرفناي اين ورطه به زنجيرمان كشند بيدار شويد وبر پاي خيزيد وگرنه جاودانه از پا افتاده خواهيد ماند»

 

دانته(1265تا1321)و كمدي الهي

دانته نويسنده بزرگ ايتاليايي و بزرگترين اثر ادبي او كمدي الهي است. دانته در اين كتاب حكايت مي كند كه چگونه در جنگل انبوهي سرگردان بوده كه«ويرژيل» شاعر باستاني روم بر او ظاهر مي شود و آن دو به اتفاق به دنيايي ديگر سفر مي كنند.

كمدي الهي در سه بخش نوشته شده است: جهنم،برزخ و بهشت.

دوزخ از نظر دانته به شكل قيفي تجسم مي يابد كه از سطح زمين به اعماق آن فرو رفته است. او از محفل جهنمي ياد ميكند كه گناهكاران در آنجا نسبت به معاصي خود گرفتار عذاب اند. در يكي از اين محفل ها گناهكاران مشغول شكستن سنگهاي عظيم اند، در محفلي ديگر در درياچه اي آتشي مي سوزند ودر ديگري با سرماي مدهشي مجازات مي شوند. دانته خيانت را دهشتبارترين گناهان مي داند.

در اينجا لازم است به تشابه اين كتاب با كتاب ارداويراف نامه ي زرتشتيان اشاره كنيم.

دانته در كمدي الهي خود معتقدات قرون وسطي را به تصوير مي كشد ليكن ديدگاههاي زمانه و زندگي خود را نيز در آن منعكس مي سازد و آزادي احساس را مي ستايد اين كتاب علاوه بر اين كه يك اثر ادبي است به عنوان يك دايرة المعارف قرون وسطي نيز محسوب ميشود.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/28ساعت 20:14  توسط رضا  | 

عجايب هفت گانه ی جهان

هفتمين عجايب هفتگانه جهان در مصر بود. اين برج در جزيره كوچك فارو بنا شده بود.

 

برج دريائي اسكندريه در زمان سلطنت جانشين اسكندر، يعني بطلميوس دوم ( 247-304 قبل از ميلاد) بوسيله معماري بنام سوسترات ساخته شد.

اين برج روي پايه‏اي چهارگوش كه 69 متر ارتفاع آن بوده از ديواري 8 ضلعي و 38 متري بالارفته است كه برج 9 متري ديگري روي آن بنا شده است كه برفراز برج اخير فانوس دريائي پرتو افكن بود. فانوس دريائي اسكندريه برفراز برج عظيم آن روشن بوده و اين برج تا قرن دوازدهم جايگاه فانوس دريائي بوده است. در سال 1375 ميلادي بر اثر زلزله شديدي كه در اسكندريه و ساير نقاط اطراف آن روي داد، برج دريائي اسكندريه زير و رو شد و از خرابه‏هاي آن هم چيزي به دست نيآمد.

 

مجسمه رودس

 

اين مجسمه غول‏پيكر قريب 40 متر ارتفاع داشت، ولي متاسفانه عمر اين مجسمه از 56 سال تجاوز نكرد زيرا بر اثر زلزله بر زمين افتاد.

مي‏گويند پس از هجوم اعراب و فتح جزيره رودس، خرده‏هاي مجسمه را به يك نفر يهودي فروختند كه براي حمل تكه‏هاي آن 900 شتر كرايه كرد

 

مقبره موزول

اين بناي چهارگوش 140 متر محيط داشت كه ستون بندي شده‏بود و سقفش هرمي‏شكل بود كه در راس آن كالسكه پيروزي با چهار اسب حامل شاه و ملكه بود. اين بنا در حدود چهل يا پنجاه متر ارتفاع داشت. مقبره موزول پس از حمله بربرها و اعراب هنوز برجا مانده بود، ولي نجيب‏زادگان و سواران سن‏ژان آن را خراب كردند تا سنگ‏هايش را براي ساختن استحكامات و برج و بارو به كار ببرند.




جايزه جهاني نوبل و شرح حال باني آن آلفرد نوبل

 

آلفرد برنهاد نوبل در سال 1843 در سكوئه سوئد متولد گرديد.

  

آلفرد نوبل تا 16 سالگي بطور خصوصي تحصيل كرد و قبل از رسيدن به سن بيست سالگي يك شيميدان با تجربه و يك زبان‏دان قابل شده بود و با زبانهاي آلماني، فرانسوي، روسي و سوئدي آشنائي داشت.

 

آلفرد نوبل مسافرتهاي زيادي نمود و بيشتر توجه خود را صرف تحقيقات درباره مواد منفجره نيتروگليسرين كرد. نوبل كشف نمود كه استفاده از اين مواد اگر با يك ماده غير فعال و جذب كننده مانند گيسلگوهر همراه باشد آسان‏تر و بي خطرتر است. وي اختراع خود را در سال 1867 تحت نام ديناميت به ثبت رسانيد.

  

سپس نيتروگليسيرين را با يك ماده منفجره فعال ديگر يعني باروت مخلوط نمود و ماده ژله مانند شفافي بدست آورد،‏ كه قدرت انفجار آن از ديناميت هم بيشتر بود. ژلاتين منفجره يعني اختراع دوم وي در سال 1875 به ثبت رسيد. بعد نوبل موفق به اختراع باليستيت شد كه اولين باروت بي‏دود نيتروگليسرين بود و بعدها براي ساختن كورديت يعني باروت بيدود به‏كار رفت.

 

با ساختن ديناميت و ساختن مواد منفجره و با استخراج معادن نفت باكو نوبل به كمك يارانش موفق بجمع‏آوري ثروت هنگفتي كرديد. اختراعات نوبل سبب شد كه در رشته معادن و جاده‏سازي و حفر تونل تحولي به‏وجودآمد.

  

نوبل در سال 1896 درگذشت. در تاريخ 27 نوامبر 1895 يعني يكسال قبل از مرگش نوبل وصيتنامه معروف خود را امضاء كرد. اين وصيت‏نامه مي‏بايستي نقشه‏هاي وي را مربوط به پاداش زحماتش يعني همان افكاريكه بيشتر زندگي او را بخود مشغول‏كرده بود عملي سازد.

 

او در وصيت‏نامه خود ذكر كرده بود كه بيش از 31 ميليون كرون سوئد كه ثروت وي را تشكيل مي‏داد بايستي به‏صورت وجه نقد درآيد و بعنوان سرمايه بكاربرود و درآمد حاصله از آن هرساله بصورت جوايزي ميان آنهائي كه در سال قبل منشاء بزرگترين فايده براي بشر بوده‏اند تقسيم گردد. رشته‏هائيكه نوبل مايل بود باعث پيشرفت آنها شود عبارت بودند از: فيزيك، شيمي، فيزيولوژي يا طب، ادبيات و صلح. در خاتمه وصيتنامه خاطرنشان شده‏بود كه اين جوايز به شايسته‏ترين افراد چه اهل اسكانديناو و چه اهل سايركشورها داده‏شود و امر توضيع جوائز را به سه مؤسسه سوئدي و يك كميته مخصوص كه توسط پارلمان نروژ تعيين مي‏شود واگذار نمود.

 

انجام اين كار به‏عهده نمايندگان ايالات پادشاهي سوئد  و نروژ كه در آن زمان كه كشور واحدي محسوب مي‏شدند محول گرديد.

 

جايزه نوبل چگونه توزيع مي‏گردد:

 

هيئت‏هائي كه تحت اساسنامه بنياد نوبل فعاليت ميكنند عبارتند از: چهار هيئت مخصوص اعطاء جايزه يعني آكادمي علوم سلطنتي ( براي شيمي و فيزيك ) مؤسسه طبي سلطنتي كاروئين ( براي طب ) آكادمي سلطنتي سوئد ( براي ادبيات ) و كميته نروژي نوبل وابسته به پارلمان نروژ ( براي جايزه صلح ).

 

ضمناً پنج كميته نوبل هم وجود دارد كه هريك براي توزيع يكي از جوايز مطالعه مي‏كنند ( از جمله كميته نروژي براي جايزه صلح ). به‏علاوه چهار انستيتو يا مؤسسه نوبل هم وجود دارد كه هريك براي يكي از چهار جايزه فوق‏الذكر فعاليت مي‏كنند.

كميته‏هاي پنجگانه نوبل هريك سه تا پنج عضو دارند كه توسط هيئت مربوط تعيين مي‏شوند. هيچ‏كس نمي‏تواند شخصاً خود را نامزد دريافت جايزه نوبل كند. كسانيكه مي‏توانند معرف نامزدهاي جوائز نوبل باشند از بزرگان سابق جوائز نوبل ( در  رشته‏ مخصوص خود ) - اعضاء هيئت اعطاء جوايز و اعضاء كميته‏هاي نوبل ( در رشته مخصوص خود ) پرفسورهاي برجسته دانشگاه و آن‏هائي كه توسط اعطاء كنندگان جوايز انتخاب مي‏شوند. رئيس بنگاه نشريانيكه اثر كانديدا را چاپ نموده ( در مورد ادبيات ) اعضاء پاره‏اي از سازمانهاي پارلمان يا حقوقي‏ بين‏المللي ( براي جايزه صلح ) اعضاء پارلمان‏ها و كابينه‏ها ( براي صلح ).

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 14:36  توسط رضا  | 

عُطارِد: تير - در آسمان دوم – دبير فلك –رب النوع سخنوري

و بازرگاني – يونانيان به آن هرميس يعني مفسر اراده ي خدايان – كوچك ترين و اولين سياره ي منظومه ي شمسي – سال آن برابر با 88 شبانه روز است و يك روز آن با يك سال برابر است.

زهره : ناهيد –در فلك سوم – نام زني كه هاروت و ماروت شيفته ي او بودند-  سعد اصغر - در عربي زُهَرَه گويند-  مطربه ي فلك – ونوس –الهه ي جمال و زيبايي – بغ دخت ، بذ دخت: دختر خدا-  درخشنده ترين جرم آسماني- هيچ يك از سيارات به اندازه زهره به زمين نزديك نمي شود و نزديك ترين سياره به زمين است- آن را با زمين خواهران توامان ناميده اند. سال آن 225 روز.

مريخ: بهرام – نحس اصغر – بر جنگ و خونريزي دلالت مي كند- ترك فلك -در آسمان پنجم-  شش دفعه و نيم از كوچك تر از زمين – درجه حرارتش كمتر از زميت است- گويند لفظ مارس و مرداخ و مرداس از همين مريخ گرفته شده است.- سال آن برابر با 687روز و روز آن 24ساعت و 37 دقيقه-

مشتري: برجيس- ژوپيتر - مركوري - هرمزد –اورمزد- سعد اكبر-  قاضي فلك – خطيب فلك – ميان زحل و مريخ- بزرگترين ستاره ي منظومه شمسي – سال آن برابربا 11سال و 315روز - روز آن 10 ساعت است.

زحل: كيوان – بريد فلك – پاسبان فلك – پير فلك- ديده بان فلك – نحس اكبر – عرب شيخ النجوم مي گويد- از دوري و بلندي كه نسبت به زمين دارد زحل نام گرفته-سال آن29 سال و 4ماه است – روز آن 10 ساعت و 14 دقيقه

  جدول (1): ویژگی های سیاره‌های منظومه شمسی

وزن یک فرد 67.5 کیلوگرمی بر سطح آن

تعداد قمرها

چگالی ( با فرض چگالی آب=1)

جرم (نسبت به جرم زمین)

محیط در استوا (کیلومتر)

طول سال ( بر حسب واحد زمینی)

طول روز ( بر حسب واحد زمینی)

فاصله متوسط از خورشید (هزار کیلومتر)

سیاره

20

-

5.5

0.05

4840

88 روز

59 روز

58000

عطارد

54

-

5.25

0.82

12042

224.7 روز

243 روز

108000

زهره

67.5

1

5.25

1

12682

365.3 روز

23.9 ساعت

149598

زمین

20

2

3.96

0.11

6720

687 روز

37431

229000

مریخ

175.5

12

1.33

317.9

141920

11.9 سال

9.8 ساعت

78000

مشتری

74

10

0.68

95.2

120000

29.5 سال

10.2-10.6
 ساعت

1431000

کیوان

61

5

1.6

14.5

47360

84 سال

10.8 ساعت

2880000

اورانوس

101

2

2.3

17.4

44160

164.8 سال

15.7 ساعت

4510000

نپتون

-

-

?

?

5760

249.9 سال

6.4 روز

5950000

پلوتون

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 13:50  توسط رضا  | 

خ.شکوری                                                                                                                                                                                

      پيوند ميان موسيقي و شعر ، پيوندي است ناگسستني ؛ از آن رو كه انگيزه ي خلق هر دو ، بيان احساسات و هيجانات روحي است. موسيقي ، حاصلِ تركيب الحان و شعر ، كلام موسيقي دار حاصل تركيب الفاظ است. در تاريخ شعر فارسي همواره شاعران بزرگ ، آگاه و ناآگاه بزرگترين شيفتگان موسيقي بوده اند و شعر خاستگاهي جز به موسيقي رساندن زبان ندارد »[1]. و در ميان شاعران فارسي جلال الدين مولوي بيش از همه به ارزش موسيقي و پيوند آن با شعر واقف بوده و هم اوست كه موسيقي دار ترين اشعار فارسي را سروده است. مولوي چنان كه از زندگي و شعرش بر مي آيد عاشق موسيقي بود و زبان او با شنيدن صداي ساز به سرودن غزلهاي موزون ضرب دار به كار مي افتاده است.از نظر مولوي ، موسيقي چون كلمه ي شهادتين ،آغازي براي اعتلاي روح و ايمان است :

اين علم موسيقي برِمن چون شهادت است

چون مومنم شهادت  و  ايمانم  آرزوست

(1/457)[2]

حكايتي« افلاكي» كه در مناقب العارفين درباره ي آوازي كه از دكان صلاح الدين زركوب به گوش مولانا رسيده و او را به گفتن شعر و پرداختن به سماع برانگيخته آورده است در همين ارتباط است.[3]

دانستن موسيقي كه در حقيقت مايه ي وزن است موجب شده كه مولانا در به كار بردن اوزان متنوع و ساير عوامل موسيقي ساز شعر ، شاعري منحصر به فرد شناخته شود . محال است كه غزلهاي شور انگيز ديوان كبير با آن اوزان متنوع و پر تحرك ، از آن ِ كسي باشد كه خود جاني پر از موسيقي نداشته باشد. آشنايي مولوي با موسيقي و اصطلاحات آن در جاي جاي ديوان كبير مشهود است:

مي زن سه تا كه يكتا گشتم ، مكن دو تايي     

يا پرده ي رهاوي يا پرده ي رهايي

(6/2983)

تا روز ، زنگيان را با روم دار و گير است       

 تا روز چنگيان را «تنتن تن» است امشب

(1/305)

در شعر مولوي اين موسيقي است كه معنا را مي سازد و در بسياري موارد كنار هم نشستن كلمات براي آن نيست

 كه قضاياي معني داري ساخته شود ، بلكه براي آن است كه وزن و مايه ي موسيقي غزل حفظ شود :

اي يار قمر سيما ، اي مطرب شكرخا        

 آواز تو جان افزا ، تا روز مشين از پا

سودي ، همگي سودي ، بر جمله بر افزودي   

تا بود چنين بودي ، تا روز مشين از پا

(1/83)

مولوي در ديوان شمس بر خلاف مولوي واعظ ، متشرع و با هيبت مثنوي ، عاشقي بي قرار و شيدا است و اين شور و بي قراري به مدد معاني بلند و به ويژه موسيقي هماهنگ با آن در غزلهاي شمس ، كاملاً آشكار است و به خواننده نيز منتقل مي شود.

آه كه درياي عشق بار دگر موج زد     

 وز دل من هر طرف چشمه ي خون برگشاد

(2/881)

مولوي ، بسياري از غزلهاي خود را همانند شاعران ديگر در موارد و موقعيت هاي خاص عاطفي مي سرايد كه اين موقعيت هاي متفاوت در موسيقي شعر او تأثير دارد. غزل هاي زير را كه آهنگي غمگين و آرام به ويژه در قسمت قافيه و رديف و وزني سنگين دارد ، در بيماري صلاح الدين گفته است :

رنج تن دور از تو ، اي تو راحت جان هاي ما

چشم بد دور از تو اي تو ديده ي بيناي ما

(91/139)

صرف نظر از چنين غزل هايي كه مضمون و آهنگي سوزناك و حزن انگيز دارند ، اكثر غزليات شمس شاد و ريتميك هستند، چرا كه مولوي شاعر و عارفي سر خوش ، پر شور و شادي طلب است.

در عرفان او ، هستي و سرخوشي بر اعتكاف صوفيانه غلبه دارد ، او عاشقي نيست كه هر دم از غم عشق و هجر يار ناله سر دهد . او عشق را بالاترين شادي ها مي داند و معشوق را شادي غم سوز.

روشني روز تويي ، شادي غم سوز تويي

ماه شب افروز تويي ، ابر شكر بار بيا

(1/26)

و با غم و اندوه دشمني دارد :

تو دشمن غم هايي ، خاموش نمي شايي        

هر لحظه يكي سنگي بر مغز سر غم زن

(4/1875)

و نير مي فرمايد :

به نام عيش بريدند ناف هستي ما

به روز عيد بزاديم ما ز مادر عيش

(4/1284)

خانه ي شادي است دلم ، غصه ندارم چه كنم

هر چه به عالم ترشي ، دورم و بيزارم از او

(5/2146)

مادرم بخت بُده است و پدرم جود و كرم

فرح بن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم

(4/1638)

مولوي به دليل بينش خوش بينانه اي كه به عشق و زندگي دارد ، موسيقي شعرش نيز خوش نوا و دل انگيز است و غزل هايي كه موسيقي آرام و سوزناك دارند در ديوان او كم است . مولوي همه ي امكاناتي را كه موجب موسيقايي تر شدن ، و متحرك تر شدن شعرش مي شود به كار مي گيرد. از سوي ديگر به دليل اين كه بسياري از غزل هاي خود را در حين سماع و همراه با موسيقي به ويژه دف مي سروده و موسيقي سماع و رقص نيز موسيقي تند و ضربي است ، غزل هاي او نيز سرشار از شور و حركت و آهنگ است . در بيت زير معلوم است كه مولانا در حال رقص و سماع و جمع را به دست زدن مي خواند :

باز سرم گشت مست ، هيچ مگو ، دست دست

باقي اين بايدت ، رو شب و فردا تعال

(3/1350)

از ميان انواع عوامل موسيقي ساز در شعر (بيروني ، دروني ، كناري و معنوي)موسيقي بيروني يعني وزن عروضي بيشترين تنوع و جلوه را در غزليات شمس دارد. در اين موارد به جرأت مي توان گفت كه شعر هيچ شاعري در تاريخ ادبيات فارسي (و بالتبع در جهان) از نظر تعدد اوزان عروضي با مولوي برابري نمي كند و حتي به او نزديك هم نمي شود و چون عروض فارسي وسيع ترين و دقيق ترين عروض جهان است پس مولوي عروض دان ترين شاعر جهان است.[4]

مولوي در غزليات از 48 وزن مختلف و خوش آهنگ استفاده كرده است كه تعدادي از اين اوزان ابتكار خود اوست. اين اوزان بيشتر شاد و ضربي هستند و ويژگي آنها در بسياري موارد تكرار ترجيع و دور است. از مجموعه 48 وزن به كار رفته ، 24 وزن تند و شاد است كه بيش از 83 درصد غزل ها را تشكيل مي دهد. پركاربردترين وزن غزلهاي ديوان كبير «مفاعلين مفاعلين فعولن» است و پس از آن «فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلن» و «مفعول مفاعيلن ، مفعول مفاعيلن».

اوزان دوري نيز كه بسيار خوش آهنگ و شاد و ضربي هستند در غزلهاي مولوي شامل 18 وزن است و بيش از 19 درصد غزلها را در بر مي گيرد.

از ميان اوزان كم استعمال عروض فارسي كه بر خلاف نظر عروضيان نه تنها ثقيل نيستند بلكه خوش آهنگ و شاد و بسيار مناسب براي همراه شدن با نغمه ي موسيقي است ، در غزليات شمس از 18 وزن كم استعمال استفاده شده است:

چون دل جانا بنشين بنشين         

چون جان بي جا بنشين بنشين

(4/2097)

بر وزن فع لن فع لن فع لن فع لن (مفعولاتن مفعولاتن)

دل من دل من دل من بر تو            

 رخ تو رخ تو رخ با فر تو

(5/2254)

بر وزن فَعَلن فعلن فعلن فعلن

و از اين ميان 13 وزن از ابتكارات مولوي است . مثل :

تو چنين نبودي ، تو چنين چرايي         

چه كني خصومت چون از آن مايي

(7/3111)

بر وزن فعلن فعولن فعلن فعولن

اما از ميان 48 وزن غزليات ، تنها 4 وزن يعني 16 درصد كل غزلها وزني آرام و ملايم دارند :